تبليغاتX
یک صندلی سکوت
یک صندلی سکوت
شطحیات
...

 

کجایی دوست ؟

کو دشمن؟

بگو با من بگوش تشنه ام "گوشم

بخوان با من:

ــ بنال آیا تو هم از زنجیر

دانستی که در بندی ؟

رها در باد با من گفت :

ــ شنیدم آری ای بد مست :

من از زنجیر سازانم چه میگوئی ؟

برای چکمه و قداره و شلاق هایم قصه می گویی !

کجایی پیر

خدایی نیست

راهی نیست

دیگر جان پناهی نیست!

سنگی هست 

دامی هست

ننگی هست

چاهی هست.

من و دشمن به یک راهیم وبر یک نطع

و از یک باده سر مستیم " وای من

صدای جام ها 

جامها

جامها" وجام !

رها در باد

بلایت دور

 رها تر باش " خیرت پیش

این باد این شبان از تو

رهایم کن " رها در خویش .

چنان درخویش میگیرم که گوئی گریه در مانیست

                                                  مرگی نیست

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خدایش بیامرزد"نصرت و میگم رحمانی

نمیدونم چرا آخرین پستم از آن نصرت شد شاید دلیش این بود که  اینروزا فکرم خیلی درگیرش.

خلاصه خیالم با خیالتون خوشه تا دلتون میخواد از این آب گلالود شده ی فکرم ماهی بگیرید

تا دوباره به دوباره ها بی اندیشیم

 

ارسال در تاريخ دوشنبه 9 آذر1388 توسط علی خاکسار
 

   استراگون:کمکم کن

   ولادمیر:درد داره؟

   استراگون:درد داره ! یه چیزی میگی ها

   ولادمیر:هیچکس بجز تو رنج نمیگشه.من حساب نیستم

  دوست داشتم بدونم چی میگفتی اگه درد من و داشتی .

   استراگون:درد داره ؟

   ولادمیر:درد داره ؟ یه چیزی میگی ها

ارسال در تاريخ یکشنبه 1 آذر1388 توسط علی خاکسار
 

     ( هست شدن تمام بهت های کافه ای )

شکل ساعتی پیدا بود وارونه و رودرو درست

مثل کسالت آینه و پشت همه ی این میزها

که روزمرگی من اند،همراه جیب های خالی

و درازایِ تفکر ،با  تخلیه ای مدرن : 

خودکار و  زباله دانی از کاغذ ها !  و

رهیافتگیِ جمله های تکراری که در جواب

اش  کسی قهوه ات را شکل نجیبِ ایستادگی

روی میز ات  بگذارد و خدایت چونان نجوایی

مقدس کنار لولای گوش ات ، آویزانی جمله ای

را تکرار کنان عنایت کند:معجزه ای برای

حساب میز ات نیاورده ام !   

                                                                          پس

و مجبورِ ِچشم چرانی میشوی با مجاز بیگانگی

و ضرورات یافتن حضور کسی که به جیب هایش

بیاندیشی و عاطفه ات بی بدیل گل کند ،

ولی ، اما ، شاید ، حتما به غرب ات

میبالی .                                       

واین ،همه ی امروز من بود زیرِ توهم نقاشی

شده ای از بهار ، پشت تمام سیگارهای تنها

افتاده از لبها که با بوسه ای میمیراند .

 

۲۴/آبان/هشتاد و هشت خونین

ویرایش آخر

کافه کلبه

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مخاطب عزیز این متن را به عنوان یک یادواره که برای کسب تجربه ای جدید تبدیل به نوشتار شده است نگاه کنید البته با کمی چاشنیه نوستالوژیک وار امروزم . 

ارسال در تاريخ یکشنبه 24 آبان1388 توسط علی خاکسار
 

  ایستگاه

 

آنقدر ایستاده بودیم

که بهت هیچ عابری

به اندازه ی نرفتن

آزار نبودو

غروب را هم

به پاییزی ترین شکل ممکن

میان سایه ها

نادیده میگرفتم و

تو

به صندوق های احساس و قفل ها 

                          می اندیشیدی

وکسی

میانمان

از جنس رهاییِ نیامدن بود

به طلوع بیاندیشیم؟

 

۱۷/آذر/هشتادو هشت خونین 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وقتی ساکت نشستی و به چیزایی فکر میکنی که باید بهشون عمل کنی همه ازت تصویر افسرده ای رو میسازن و تو ذهنشون طوری قابت میگیرن که انگاری هر چی زمان بگذره یه جایی جا موندی و این از همون شکل چیزایی که خودشون دلیل میشن بر ای فکر کردن و ساکت شدن.

ارسال در تاريخ شنبه 23 آبان1388 توسط علی خاکسار
 

 

...

مگر راز آن آفرینش

پرواز نبود

         پرنده را ؟

پس چگونه

 بهت قناری از قفس پریده را

در پیچش هزار توی سئوال

شاعرانگی کنم ؟

             ...    (ناتمام...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شاید سلام

تا مینویسم / هستم .ُ

ارسال در تاريخ سه شنبه 7 مهر1388 توسط علی خاکسار
( خسته ام پس بنام تو )

تقدیم به علی خاکسار با تمام بودناش و صندلی ش که هیچ وقت خالی نبود.

می خوام از خودم خداحافظی کنم فقط همین .

 

 

( صداقت ۷ بامداد )

این روزها

کمی آنطرف تر

بر مبنای ثقل خودت

سایه افکنده ای

میان

قهرمانان چوبی

آتش توست

                 که خدایی میکند

در فصل بکارت بشر

ای واژه ی دمیده ی گرم

              ــ  ــ  ــ

در اوج شهرت ام

دمید ه ی انزوا

اما ًُُِ اینک ...

سرماست

میان مایی به هم نرسیده

در فتح گلایه های زرد

که وصف اش

به پاییز مٌرد

در معامله ی فصول

رام هم کلامی سرما شدم

بدون برگ

بدون درد

بدون مَرد

پس من چگونه گویمت ؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-


دوستی معترض بود که چرا اینقدر سیاه ؟

ـ و در جواب میگویم نازنین ام دستانم را در دستت گیرو روشنایی را نشانم بده.

بالا تر از روزگارمان رنگی هست ؟ 

با در نظر گرفتن فرار از زایش تفکر نهیلیسم و بکارت تجمع تبعیدیِ اومانیستی. ولی نا امید از ما منهاست .

ارسال در تاريخ جمعه 20 شهریور1388 توسط علی خاکسار
این تصویر عاشقانه که نه جنون کودکانه ی من است :

 

باران از صبح

و تو

      از دلهره های اول اش آمدی
من

ساکت بمانم بهتر است

که روز هاست

خیس ام.

ارسال در تاريخ شنبه 7 شهریور1388 توسط علی خاکسار
یکشنبه  ۱  شهریور  ۸۸  خونین

۴ بامداد

شاید بشه حرفایی زد که عجیب و غریب تر نشون داده شی.اما نقل جلد آدما نیست

خلاص ات کنم

خرابم

    خراب

شعر نمی گویم

به شعر نمی گویم

اصلن  نمی گویم 

...

 

ارسال در تاريخ یکشنبه 1 شهریور1388 توسط علی خاکسار
چیزی کمین کرده در من و

                     رهایم نمی کند

ابطالی بی بدیل

یا حصر نفس

ما بیراهه های به هم رسیده ایم

و روزهاست

مثل زخم تقویم

به خود میپیچم  !

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مگه میشه یه اتفاق و مثل یه روزنه از سر بگیری و فکرت آروم باشه.

فقط بیقرارم همین !!!

ارسال در تاريخ سه شنبه 27 مرداد1388 توسط علی خاکسار
درست شکل قایق بود

             چیزی از من

در

تقدیر و تصاحبی

              که

سنجش آمالی بودند

برای غرق شدن   .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کمی بیقرارم فقط همین

ارسال در تاريخ سه شنبه 27 مرداد1388 توسط علی خاکسار
قالب وبلاگ